گفت مردی به همسرش روزی 

من بميرم چگونه خواهی زيست؟

گفت: از چند و چون آن بگذر

تو بميری برای من کافيست

*****

سیاستمدار کسی است که: می تواند به شما بگوید به جهنم بروید، منتها به نحوی که شما برای این سفر لحظه شماری کنید!

روانشناس کسی است که: از شما پول می گیرد تا سوالاتی را بپرسد که همسرتان مجانی از شما می پرسد!

*****

مهمان: آقا تشريف دارند؟

مستخدم: نخير، رفته‌اند مسافرت.

مهمان: براي تفريح؟

مستخدم: نخير، با خانم رفته‌اند!

***** 

مرد: وقتى من مُردم، هيچ مرد دیگه ای مثل من پيدا نخواهى کرد.

زن: حالا چرا فکر مى کنى که بعد از تو بازم دنبال کسى «مثل تو» خواهم گشت!؟

*****

يارو با زنش میرند پیش دندانپزشک و شروع میکنه به رجز خوانی که

آقای دکتر بیخود وقتت رو با داروی بیحسی و مسکن تلف نکن، یکضرب دندان را بکش و کار را تمام کن.

دکتر میگه: ایول الله به شجاعت شما، کاش همه مریضا اینطوری بودن! خوب حالا کدام دندانه که درد میکنه؟

طرف به زنش میگه: عزیزم دندان خرابت را به آقای دکتر نشان بده!

*****

بچه: بابا من کی آنقدر بزرگ میشم که هر کاری دلم خواست بکنم؟

بابا: پسرم، تا حالا کسی اینقدر بزرگ نشده!

*****

دو تا دیوونه از تیمارستان فرار می کنن. ریل راه آهنو می گیرن و راه می افتن طرف شهر

اولی میپرسه: کی می رسیم به شهر؟ دومیه یه نقطه رو اون دورا نشون می ده و میگه: هر وقت این دو تا خط به هم برسن.

می رن و می رن ... تا اولیه خسته میشه. می گه: پس چرا نمی رسیم؟ 

دومیه برمی گرده و عقبو نگاه می کنه و می گه: فکر کنم ردش کردیم

*****

یارو داشته دعا میکرده میگه: خدا را شکر از صبح تا حالا نه عصبانی شدم، نه حرص داشتم، نه حرف بد زدم، نه مال مردم خوردم، ... ولی خدایا از یکی دو دقیقه آینده که از تخت میآیم بیرون تو کمکم کن!

*****

مامانه ساعت 7 صبح میآد بالای سرپسرش میگه: رضاجون بلند شو باید بری مدرسه دیرمیشه.

رضا از زیر پتو میگه: نه من نمی خوام برم مدرسه اونجا هیچکس منو دوست نداره، بچه ها باهام بدن، معلما ازم متنفرن، حتی فراش مدرسه هم سایه ام با تیر میزنه.

مامانه میگه: آخه رضا جون نمیشه که نری مدرسه آخه ناسلامتی تو مدیر مدرسه ای!

*****

یکی از ملانصرالدين می پرسه چه جوری جنگ شروع می شه؟ 

ملا بدون معطلی یکی می زنه توی گوش طرف و میگه اینجوری!