اف بر این روزگار لاکردار

که مرامش همیشه نامردی است

قصه ای که شروع خواهم کرد

مملو از درد و ناجوانمردی است:

 

 

از کنار حسین آمده ام

از تباری اصیل هستم من

با شمایم خلایق کوفی

((مسلم بن عقیل)) هستم من

در شب سوت و کور گمراهی

کرده بودید پشت بر خورشید

رسم و راه شما همین بوده است

ماه ها را یکی یکی کشتید!

 

گفته بودید توبه که پشیمانید

نامه هاتان به دست عشق رسید

آمدم تا ببینم این دفعه

کوفیان! چند مرده حلاجید؟


عرق شرم روی صورتشان...

دست بیعت به سوی حق بردند

دم دمای غروب هم نشده

حرف خود را تمامشان خوردند!


کوچه هایی سیاه طی میشد

شیعیان سخت نا امید شدند

اندکی پیش کوفه میلرزید

همه ی شهر ناپدید شدند!


کوفه یعنی ریا و خودخواهی

کوفه یعنی ((امامت دنیا))

کوفه تکرار میشود هر روز

کوفه یعنی دو دوزه بازی ها!


خون من گردن شما مردم

مسلم آماده است جان بدهد

آرزو میکنم شبیه علی

که خداوند مرگتان بدهد!



السلام ای امام مظلومم

عشق تو عاقبت شهیدم کرد

من که رفتم تو را قسم به خدا

از همان راه آمدن ، برگرد....

 

شاعر:اردشیر معتمدی