باران... باران....
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال توگشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهان خانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندیدعطرصدخاطره پیچید
یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم
پرگشودیم ودر آن خلوت دل خواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان را ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
شاخه هادست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آوازشباهنگ
یادم آمد توبه من گفتی ازاین عشق حذرکن
لحظه ای چند بر این آب نظر کنآب آیینه ی عشق گذران استتوکه امروز نگاهت به نگاهی نگران استباش فردا که دلت با دگران استتاتوفراموش کنی چندی ازاین شهرسفرکن
نتوانم نتوانم نتوانم
+ نوشته شده در دوشنبه دوم اسفند ۱۳۸۹ ساعت 10:42 توسط احمد رضا (امیر) ملک حسینی
|
شعر «زندگی» از سهراب سپهری