نسیم رحمت

آن قبله تابعین، آن قُدوه اربعین، آن آفتاب پنهان، آن هم نفسِ رحمان، آن سُهیل یَمنی، اُویسِ قَرنی. ستایش کسی که ستاینده او رحمةٌ للعالمین بود و نفس او نفس رب العالمین بود، به زبانِ من کجا راست آید؟

گاه گاه خواجه انبیا روی سوی یمن کردی و گفتی: نسیمِ رحمت از جانبِ یمن می یابم. و باز خواجه انبیا گفت که: فردایِ قیامت حق تعالی هزار هزار را بیافریند. در صورتِ اُویس تا اویس را در میانِ ایشان به عرصات برآورند و به بهشت رَود تا هیچ آفریده اِلاّ ما شاءَ اللّه ُ واقف نگردد که در آن میان، اُویس کدام است.

زیرا که در سرای دنیا حق را در زیر قبّه تواری (پنهانی) عبادت می کرد و خویش را از خلق دور می داشت تا در آخرت نیز از چشمِ اغیار محفوظ ماند.

دیدار با اُویس

هَرِم بن حیان گوید: چون آن حدیث بشنودم که درجه شفاعتِ اویس تا چه حد است، آرزوی وی بر من غالب شد.

به کوفه رفتم و او را طلب کردم تا وی را باز یافتم. بر کنار فرات وضو می کرد و جامه می شست. وی را بشناختم که صفتِ او شنیده بودم. سلام کردم و جواب داد و در من نگریست. خواستم تا دستش فرا گیرم دست نداد. گفتم: چگونه ای؟ گریستن بر من افتاد. از دوستی من و از رحمت که مرا بر وی آمد از ضعیفیِ حالِ وی، اویس نیز بگریست و گفت: چگونه ای یا برادرِ من و تو را که راه نمود به من ای هرم بن حیان؟

گفتم: نام من و پدرِ من چون دانستی؟ و مرا به چه شناختی، هرگز نادیده؟ گفت: آن که هیچ چیز از علم و خبرِ وی بیرون نیست، مرا خبر داد و روح من روحِ تو را شناخت که روح مؤمنان با یکدیگر را ندیده باشند... گفتم: آیتی بر من خوان تا از تو بشنوم.

پس دستِ من بگرفت و گفت: اَعُوذُ بالله منَ الشَیْطان الرَجیم. و زار بگریست و پس گفت: چنین می گوید خدا جلّ جلاله: وَ ما خَلَقْتُ الجِنَّ و... آن گاه یک بانگ بکرد. پنداشتم که عقل ازو زایل شد.

پس گفت: ای پسرِ حیان! چه آورد تو را این جا؟

گفتم: تا با تو اُنس گیرم و به تو بیاسایم. گفت: من هرگز ندانستم که کسی خدای را بشناخت و به هیچ چیز دیگر اُنس تواند گرفت و به کسی دیگر بیاسود. هرم گفت: مرا وصیّتی کن.

اویس گفت: مرگ را زیر بالین دار چون که بخفتی و پیشِ چشم دار که برخیزی و در خُردیِ گناه منگر. در بزرگی آن نگر که در وی عاصی شوی که اگر گناه، خُردی داری، خداوند را خرد داشته باشی. اگر بزرگی داری، خداوند را بزرگ داشته باشی.... وصیت این است که کتاب خدای و راه اهلِ صلاح فرا پیش گیری. یک ساعت از یاد مرگ غافل نباشی و چون به نزدیک قومِ خویش رسی، ایشان را پند ده و نصیحت از خلق خدای باز مگیر. یک قدم پای از موافقت جماعت کشیده مدار که آن گاه بی دین شوی و ندانی و در دوزخ افتی.

کلماتِ قصار

* خشوع در نماز این است که اگر نیزه به پهلوش زنند، در نماز خبرش نبود.

* آه از بی زادی و درازیِ راه.

* اگر تو خدای را تعالی پرستش کنی به عبادتِ آسمان ها و زمین ها از تو نپذیرند تا باورش نداری.

* هر که سه چیز دوست دارد، دوزخ بِدو از رگِ گردنش نزدیک تر بُود: طعام خوش خوردن و لباس نیکو (متجملانه) پوشیدن و با توانگران نشستن.

* هر که اصل بِدانِست، فروع دانستن آسان بودش که به چشمِ اصل در فروع نگرد.

* خدای را به خدای بتوان شناخت پس هر که خدای را به خدای داند، همه چیزی می داند.

* سلامت در تنهایی است و تنها آن بُود که فرد بود در وحدت و وحدت آن بود که خیالِ غیر در نگنجد تا سلامت بود.

* بر تو باد که دایم، دل حاضر داری تا غیر در او راه نیابد.

کشف حال

اُویس را گفتند که در این نزدیکی تو مردی است، سی سال است که گوری فرو کرده است و کفنی در آویخته و بر سرِ آن نشسته است و می گرید و نه به شب قرار گیرد و نه به روز.

اویس گفت: مرا آنجا برید تا او را ببینم.

اویس را نزدیک او بردند. او را دید زرد گشته و نحیف شده و چشم از گریه در مغاک (گودال) افتاده.

بدو گفت: ای مرد! سی سال است تا گور و کفن تو را از خدای مشغول کرده است و بدین هر دو باز مانده ای و این هر دو بتِ راه تو آمده است. آن مرد به نورِ او، آن آفت در خویش بدید، حال بر او کشف شد. نعره ای بزد و در آن گور افتاد و جان بداد.

اگر گور و کفن، حجاب خواهد بود، حجابِ دیگران بنگر که چیست و چند است.

روزی خدایی

نقل است که اویس یک بار سه شبانه روز هیچ نخورده بود. روز چهارم بامداد بیرون آمد. بر راه یک دینار زر افکنده بود.

گفت: از آنِ کسی افتاده باشد. روی بگردانید تا گیاه از زمین برچیند و بخورد. نگاه کرد، گوسفندی می آمد. گرده ای گرم در دهان گرفته پیشِ وی بنهاد. گفت: مگر از کسی ربوده باشد. روی بگردانید.

گوسفند به سخن آمد. گفت: من بنده آن کسم که تو بنده اویی. بِستان روزیِ خدای از بنده خدای.

گفت: دست دراز کردم تا گرده برگیرم، گرده در دستِ خویش دیدم، گوسفند ناپدید شد.

روایتی از همسایگان اویس

نقل است که همسایگانِ او گفتند: ما او را از دیوانگان شمردیمی. آخر از وی درخواست کردیم تا او را خانه ای ساختیم بر درِ سرایِ خویش و یک سال و دو سال به سر آمدی که او را وجهی نبودی که بدان روزه گشادی. طعام او آن بودی که گاه گاه هسته خرما برچیدی و شبانگاه بفروختی و در وجهِ قوت صرف کردی و بدان افطار کردی و اگر خرمایِ خشک یافتی، نگاه داشتی تا روزه بدان گشادی و اگر خرمای خشک بیشتر یافتی، هسته خرما بفروختی و به صدقه دادی.

و جامه وی خرقه کهنه بود که از مَزبل ها برچیدی و پاک بِشُستی و بر هم دوختی و با آن می ساختی.

عجبا! کار نَفَسِ خدایی از میان چنین جای بر آید.

وقتِ نماز اول بیرون شدی و پس از نماز خفتن باز آمدی و به هر محلّه ای که فرو شدی، کودکان وی را سنگ زدندی. گفتی: ساق های من باریک است. خُردتر بردارید تا پای من شکسته و خون آلود نشود تا از نماز باز نمانم که مرا غمِ نماز است نه غمِ پای.

در آخرِ عمر چنین گفتند که سفیدی برو پدید آمد و آن وقت بر موافقت امیرالمؤمنین علی علیه السلام در صفین حرب می کرد تا کشته شد. عاش وحیدا و ماتَ شهیدا. (تنها زیست و شهید در گذشت).

پدیدآورنده: عطار نیشابوری