مرا از عشق این رویای بی پایان مترسان
بنام خالق هستی




مرا از عشق این رویای بی پایان مترسان
مرا با ساز این دنیای سرگردان ملرزان
اگر گفتی که عاشق پیشگی راز مخوفیست
خودم عاشق شدم پس ره مگردان
در این ساحل اگر سوگند غم با یار بستم
مرا از عمق تنهای این دنیا مترسان
شباب عشق را با ناز این دلداه خواندم
دگر سوزو گداز عشق را از ما مگردان
خدایا من همان گلدان خاکم باز گشتم
مرا با گل عجین کن بر مگردان
گر این هستی به عشق گل رقم زد
مرا با عشق این گل باز گردان
ما وقتی به مسافرت یه جزیره زیبا و شلوغ میریم به خودمون قول میدیم که
نهایت استفاده رو از این مسافرت بکنیم ولی همین که وارد جزیره شدیم
زیباییهای کوچک و پیش و پا افتاده جزیره نظر مارو به خودش
جلب میکنه و تو شلوغی گم میشیم و فرصت دیدار و کشف زیباییهای بزرگ
شهرو از دست میدیم
همین که به خودمنو میایم مسافرت تموم شده و باید برگردیم این داستان حقیقی
زندگی ماست خیلی زیباتر میتونیم داستان زندگیمونو از این مسافرت بنویسیم
زیبایهای بزرگ و ببینیم و خودمونو تو این زیباییها پیدا کنیم قبل از اینکه گم بشیم
شعر «زندگی» از سهراب سپهری