سه حكايت
سه حکایت
شیخ گفته: دو برادر بودند و مادری. هر شب یک برادر به خدمت مادر مشغول شدی و یک برادر به خدمت خداوند مشغول بود، آن شخص که به خدمت خدا مشغول بود با خدمت خدایش خوش بود. برادر را گفت: "امشب نیز خدمت خداوند به من ایثار کن" هر شب چنین می کرد. آن شب به خدمت خداوند سر به سجده نهاد در خواب شد. دید آوازی آمد که برادر تو را آمرزیدیم و تو را به او بخشیدیم. "گفت: "آخر من به خدمت خدای مشغول بودم و او به خدمت مادر. مرا در کار او می کنید؟!"
جواب آمد: "زیرا که آن چه تو می کنی ما از آن بی نیازیم ولیکن مادرت از آن بی نیاز نیست که برادرت خدمت کند."
نقل است که شیخ نماز همی کرد. آواز می شنود که "هان ابوالحسن خواهی که آن چه از تو می دانم با خلق بگویم و رسوایت سازم تا سنگسارت کنند؟" شیخ گفت: ای بار خدایا خواهی آن چه از رحمت تو می دانم و از کرم تو می بینم با خلق بگویم تا دیگر هیچ کس سجودت نکند؟" آواز آمد: "نه از تو نه از من"
نقل است که بوعلی سینا به آوازه شیخ عزم خرقان کرد. چون به نزدیکی شیخ آمد. شیخ به هیزم رفته بود. پرسید که شیخ کجاست؟ زنش گفت: "آن زندیق کذاب را می گویی" و همچنین جفا بسیار گفت شیخ را که زنش منکر او بود. بوعلی عزم صحرا کرد شیخ را دید همی آمد و خرواری هیزم بر شیری نهاده. بوعلی آهی از نهاد برآورد و گفت:" شیخا این چه حالت است؟" شیخ گفت: "آری تا ما بار چنان گرگی نکشیم، شیری چنین بار ما نکشد."
گردآورنده: نوشین خدایاری
منبع: کتاب شرح زندگانی شیخ ابوالحسن خرقانی
نوشته کریستین تورتل

شعر «زندگی» از سهراب سپهری