هفت روز با استاد نوری - 4
چراغ ساحل آسودگیها در افق پیداست
در این ساحل که من افتاده ام خاموش
دلم تنها غمم دریا
وجودم بسته در زنجیر خونین تعلقها
دلم تنها غمم دریا
وجودم بسته در زنجیر خونین تعلقها
خروش موج با من میکند نجوا
که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت
خروش موج با من میکند نجوا
که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت
مرا آن دل که بر دریا زنم نیست
زپا این بند خونین برکنم نیست
امید اینکه جان خسته ام را به آن نادیده ساحل افکنم نیست .
به روی چشم من تا چشم یاری می کند دریاست
چراغ ساحل آسودگیها در افق پیداست .
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۰ ساعت 11:44 توسط احمد رضا (امیر) ملک حسینی
|
شعر «زندگی» از سهراب سپهری