خُداوَندا ،

تحمل کردن زیباست اگر قرار باشد روزی به تو برسم.
انتظار آسان است اگر قرار باشد دوباره تو را ببینم. 
زندگی شیرین است اگر قرار باشد مزه ی دستان تو را بچشم. 
مشکلات حل می شود اگر قرار باشد روزی به پای تو بمیرم.
لطفا فوتم نکن؛ می خواهم برای تو بسوزم و تمام شم 
اشک ها همه به لبخند تبدیل می شود 
اگر قرار باشد تو را یک بار ببوسم. 

تو این شب غریب کسی به فکر ما نبود![]()
تو این دیار بی کسی هیچ کس دل سوزمون نبود
حالا تو هم تنهام نذار ' نذار که تنها ببمونم
تو این شهر شلوغ چه کار کنم نمیدونم
ولی اینو یادت باشه هر جا باشی دوست دارم
حتی اگر هم یادی از من نکنی بازم میگم دوست دارم
خدانگهدار عزیز خوش باش که هستی
چون دوست من تو هستی
برات دعا میکنم , برات دعا میکنم
یک چیزی تو دلم هست میگه بازم میایی
خدا کنه درست باشه دل میگه میایی
گر چه نزدیکم بهت ولی دلم تنگه برات
نمی دنم چه کار کنم دوست دارم
دوست دارم...!![]()

باور نمي كنم كه سكوتت نديدنست ، بيهوده است رفتن من نارسيدنست
باور نمي كنم كه هجوم سكوت تو ، تاريكي نگاه مرا ساده ديدنست
"باور نمي كنم كه مرا طرد كرده اي"، شايد نشاط زندگي تلخ چشيدنست
باور نمي كنم كه تلاش مدام من ، در جاده هاي اندوه و حسرت دويدنست
باور نمي كنم كه تو گويي كه زندگي ، بيهوده غصه خوردن و سختي كشيدنست
اين حرف اولست و كلام پسين كه من، باور نمي كنم كه سكوتت نديدنست

سوختن؟ رسم عاشقی اين نيست که تک و تنها بسوزی و ديگر نمانی، ... کاش می دانستيم که زودتر از ما، عشق ماست که برای دوری ما می سوزد و می سازد... کاش می فهميديم که
قدر بودن، قدر عاشقی، قدر عشق چيست و چقدر است، کاش بيراه نمی رفتيم و می مانديم چون روز اول، عاشق، عاشق، ...
بازی
با کلمات قشنگ است، بازيگری حرفه ای می خواهد، اما، قسم ، که حقيقت عشق،
وجود هرگونه بازی و بازيسازی را بی نياز از دروغ و نيرنگ می سازد..
.
نمی دانم! بلد نيستم! من نمی دانم دل سوختن برای چيست؟ مرا سوختنی نباشد جز برای عشقم،
برای
او، برای بودن با او و دور ماندن از او، می سوزم، آری، اما نه به درد اين
بازيگر قهار و خوشرنگ زندگی، نه به سختی و دل تنگی نمادين اين دنيای
پوشالي...
آری می سوزم، از درد دور بودن و عاشقی، از غم اش ردی، می سوزم، اما نمی دانم چرا؟ ...
خودی
برايم ديگر نمانده است، نمی خواهم، خودی را که ز عشقم دور می سازد نمی
خواهم، می سوزانمش، آری، می سوزانمش هر دل و هر نگاهی که مرا دور سازد از
عشقم،
و می بوسم، می بويم، می جويم دلی را، دستی را، سخنی را، نگاهی را، هر نسيم و بادی را که وجودم را به او و عشقم نزديک سازد،
من بنده عشقم، بنده عاشقی...
http://www.bikas6307.blogfa.com/

شعر «زندگی» از سهراب سپهری