اینقدر آینه ها را به رخ من نکشید
دوست دارم بروم سر به سرم نگذارید
گریه ام را به حساب سفرم نگذارید
...
...
دوست دارم که به پابوسی باران بروم
آسمان گفته که پا روی پرم نگذارید
...
...اینقدر آینه ها را به رخ من نکشید
این قدر داغ جنون بر جگرم نگذارید
...
...
چشمی آبی تر از آیینه گرفتارم کرد
بس کنید این همه دل دور و برم نگذارید
...
...آخرین حرف من این است: زمینی نشوید
فقط از حال زمین بی خبرم نگذارید
+ نوشته شده در شنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 11:40 توسط احمد رضا (امیر) ملک حسینی
|
شعر «زندگی» از سهراب سپهری