این عنوان را از وبلاگ یکی از دوستانم آوردم تا بتوانم ادامه آنرا پیش ببرم و از همه دوستان انظار دارم که همچون من ادامه آنرا  با درج شعرهای خود در نظرات یاری کنند  تا به نام خودشان در این مطلب درج گردد

اول از شعر خودم شروع می کنم که امروز تازه سروده ام:

اگر مه روی شیدایی به دست آرد دل ما را

به دس خطی نویسم نامه ای از بهر شیدا را

وگویم لطف رحمان را وگویم آیه ای اورا

مصفا کن دل خود را به ذکر زاده زهرا را

نمی بخشم که بخشنده دگر باشد به دنیایم

به حال خویش می گریم که ذکری نیست لبها را

تن وروح ودل خود را اسیر نفس می سازی؟

اگر بخشد خدا بخشد که بر پا کرده دنیا را

اگر بخشیندی باشد سحرگاهان ببخشایند

سر ودست وتن وپا را برای عشق اهدا را


اگر آن ترک شیرازیحکایت دعوا بر سر < خال > از زمان خواجه حافظ شیرازی آغاز گردید و تا زمان معاصر ما کشیده شده ! داستان با بیتی از اشعار حافظ شروع گردید . سپس صایب تبریزی در سالهایی بعد بگونه ای انتقادی و با الگو برداری از اصل شعر حافظ را محکوم به اشتباهش کرد و نهایتا شهریار پاسخی برای صایب تبریزی سرود و...

حافظ
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را


صایب تبریزی
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سرو دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

شهریار
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد

 نه چون صایب که می بخشد سرو دست و تن و پا را
سرو دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند نه بر آن ترک شیرازی که  شور افکنده دلها را

امیر نظام گروسی در جواب حافظ میگه:

اگر آن کرد گروسی بدست آرد دل ما را ... به خال هندویش بخشم تن و جان و سر و پا را

جوانمردی بدان باشد که ملک خویشتن بخشی ...

نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

البته موارد بالا بصورت رسمی و از قول شاعران شناخته شده بود . بهرحال داستان به اینجا ختم نشد و در گوشه کنار اشعاری را با مضامینی مشابه داریم

مثلا

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را فدای مقدمش سازم سرودست و تن و پا را
من آن چیزی که خود دارم نصیب دوست گردانم نه چون حافظ که میبخشد سمرقند و بخارا را

و یا دکتر انوشه با کمی ور رفتن با اشعار فوق گفته:

 

اگر آن مه رخ تهران بدست آرد دل ما را ... به لبخند ترش بخشم تمام روح و معنا را

سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند ... نه بر آن دلبر شیرین که شور افکنده دنیا را

(برید حال کنید با این حکایت. خاصه دو گروه :یکی اونایی که بچه تهرانند و عشق یه مجنونی هستندو

یکی اونایی که مجنونند و عشقشون بچه تهرانه)


ویا در جایی دگر کمی طنزآلود

آگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم یه من کشک و دو من قارا
سر و دست و تن و پا را ز خاک گور میدانیم زمال غیر میدانیم سمرقند و بخارا را
و عزراییل ز ما گیرد تمام روح اجزا را چه خوشترمیتوان باشد؟؟ زآن کشک و دو من قارا

اما داستان باز هم ادامه یافت

اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سریر روح ارواح را
مگر آن ترک شیرازی طمع کار است و بی چیز است؟ که حافظ بخشدش او را سمرقند و بخارا را
کسی که دل بدست آرد که محتاج بدنها نیست که صایب بخشدش او را سرو دست و تن و پا را

تابه این شعر میرسیم که با کمی تغییر در وزن. حافظ را مسؤل تمام این دعاوی میداند

چنان بخشیده حافظ جان! سمرقند و بخارا را که نتوانسته تا اکنون کسی پس گیرد آنها را
از آن پس بر سر پاسخ به این ولخرجی حافظ میان شاعران بنگر فغان و جیغ دعوا را
وجود او معمایی است پر از افسانه او افسون ببین! خود با چنین بخشش معما در معما را

دوستی گوید:

هر آنکس چیز می بخشد ،به زعم خویش می بخشد

یکی شهر و یکی جسم و یکی هم روح و اجزا را

کسی چون من ندارد هبچ در دنیا

و در عقبا نگوید حرف مفتی چون ندارد تاب اجرا را

 

رند تبریزی در جواب همه این را سرود که :

اگــــر آن تـــــرک شیرازی بـــه دست آرد دل مـــا را
بــهــایـش هـــم بــبـــایـــد او بـبخشد کل دنیـــــا را
مـگــر مـن مـغـز خــر خــوردم در این آشفته بــازاری
کــه او دل را بــه دست آرد ببخشم مــن بــخارا را ؟
نه چون صائب ببخشم من سر و دست و تن و پا را
و نــــه چـــون شهریـــارانم بـبـخشم روح و اجــزا را
کـــه ایـن دل در وجـــود مــا خــدا داـند که می ارزد
هــــزاران تــــرک شیـراز و هـــزاران عشق زیــبــا را
ولی گــر تــرک شـیــرازی دهـد دل را به دست مــا
در آن دم نــیــز شـــایـــد مـــا ببخشیمش بـخـارا را
کــه مــا تــرکیم و تبریزی نه شیرازی شود چون مـا
بـــه تــبــریــزی هـمـه بخشند  سمرقـند و بـخـارا را

 

من میگویم:

اگر یک مهرخ شهلا بدست آرد دل ما را

زیادت باشد او را گر ببخشم مال دنیا را

سر و دست و دل و پا را به راه دین می بخشند

نه بر گور و نه بر آدم گری بخشند این ها را

 

و در جواب دکتر انوشه  و شهریار و... می گویم:

مگر ملحد شدی شاعر که روح و معنیش بخشی

نباشد ارزش یک فرد زیبا روح و معنا را

امام عصری و حاضر!  چنین بیهوده می گویی؟

که روح و معنیش بخشی یکی مه روی شهلا را ؟

وگر لایق بود اینها به خاک پای او بخشم

که نالایق بود دست و سر و هم روح و معنا را

 ودر ادامه به طنز می گویم:

مگر یک مه رخ خاکی به معنا  چیز میبخشد؟

وگر روح ارزشش این گونه باشد عرش اعلا را؟

به یک مه روی تهرانی(البته خودم تهرانیم ها!!!)مگر معناش میبخشند؟

به یاوه چرت می گویی! ندانی این معما را!

الا ای حاتم طائی ! زجیب غیب می بخشی؟

نباشد ارزش یک ....! روح ومعنا را!

 

البته این جواب من موید حافظ است نه در جواب او! که معشوق را باید پایاپای هدیه بخشید!و ارزش ترک شیرازی بیش از سمرقند و بخارا نیست!

هرگاه جوابم تکمیل تر شد اینجا خواهم آورد...

آقای سید حسین فصیحی لنگرودی نیز در جواب سروده اند:

"اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را"
نبخشم بهر خالی یک وجب از خاک ایران را
ببخشیدآنچه میخواهید از سر تابه پا اما
نبخشیداز سر وادادگی ملک شهیدان را

این هم جواب آقای  سید حسن حاج سید جوادی البته در جواب شعر دکتر انوشه:

اگر میر کمانداران به دست آرد دل مارا

                 به ابروی خمش بخشم هزاران شعر زیبا را

                                                      تمام روح و معنا را به دست یار می بینم

                                                               چرا بخشم بر او چیزی که باید او دهد ما را

آقای فرشاد از باز دید کنندگان عزیز هم چنین بر ما روایت همی کنند که:

((دوست عزیز حواستان کجاست؟ با این غزل مهرانگیز رساپور (م. پگاه) جناب حافظ سمرقند و بخارا را 5 سال پیش از ترک شیرازی پس گرفته و داده است به خود خانم پگاه! بفرمایید:

پگاه و بخشندگی حافظ !
مهرانگيز رساپور ( م . پگاه)
Sat / 31 12 2005 / 9:49

چنان بخشيده حافظ جان، سمرقند و بخارا را
که نتوانسته تا اکنون، کسی پس گيرد آن‌ها را !
از آن پس برسر پاسخ به اين ولخرجی حافظ
ميان شاعران بنگر، فغان و جيغ و دعوا را
وجودِ او معمايی ست پر افسانه و افسون ١
ببين خود با چنين بخشش، معما در معما را !

بيا حافظ که پنهانی، من و تو دور ازاين غوغا
به خلوت با هم اندازيم اين دل‌های شيدا را 
رها کن ترکِ شيرازی! بيا و دختر لر بين !
که بريک طره‌ی مويش، ببخشی هردو دنيا را !
فزون برچشم و بر ابرو، فزون بر قامت و گيسو !
نگر بر دلبر جادو، که تا ته خوانده دريا را ! ٢
شبی گربخت‌ات اندازد به آتشگاهِ آغوشش
زخوشبختی و خوش سوزی ، نخواهی صبح فردا را

شنيدم خواجه‌ی شيراز، ميان جمع میفرمود:
« " پگاه" است آنکه پس گيرد، سمرقند و بخارا را !»

بدين فرمايش نيکو که حافظ کرد می‌دانم ،
مگر ديگر به آسانی کسی ول می‌کند ما را !


....................
١= وجودِ ما معمايی است حافظ / که تحقيقش فسون است وفسانه
٢= من آب را ورق می‌زنم 
و دريا را تا ته می‌خوانم. ( م . پگاه)

از ایران امروز))

 این هم شعری در جواب دکتر انوشه  از آقا دانیال پاپی متخلص به سپهر درودی:

اگر آن لر دورودی بدست آرد دل ما را
بدو بخشم ورای عقل تمام نهن و پیدارا

تمام روح و معنا را به عزرائیل می بخشند
نه بر زهره جبین ما که مجنون کرده دنیا را

(بداهه سپهر دورودی)

آقای شهاب الدین رحیمی هم که اهل لاهیجان هستند اینگونه سروده اند:

اگر ان لولی لاهیج بدست ارد دل ما را/ بر ان صبر پر از غوغا بر ان شیرینی لب ها
بر ان لعل گران سنگش بدان لبخند پر فتنه/ بر ان دو نرگسش زیبا بدان اخمش ز ابروها
بر ان ناز و بر ان نازش بر ان طبع پر از عشوه /بر ان جادو که می دارد بر ان خورشید در سیما
همه یکسر ببخشایم سر و دست و تن و پا را/ وگر بیش از کمم خواهد بگوییدش تمام روح ومعنا را

شما نیز جوابتان را  در نظرات عنوان کنید تا قرار دهم.

شاد باشید...