آویخته ام چو حلقه در گوش
از عشق تو ام همیشه مدهوش
یک لحظه نمی شوی فراموش
بی شعله ی آتش نگاهت
فانوس خیال،گشته خاموش
ای آن که چو گل ،سپید رویی
چشمان تو چون شبٍ سیه پوش
از بوی خوشت کشیدی انگار
گلهای بهشت را در آغوش
حال دل من اگر بخواهی
در چنگ عقاب،جسم خرگوش
پندی که شنیدم از بزرگان
آویخته ام چو حلقه در گوش
سنگینی بار نازنینان
چون بازٍ سعادت است بر دوش
گر درد فراق یار دیدی
از چشمه صبر،جرعه ای نوش
" امید کاظم زاده "
http://jame-eshgh.ir
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 11:18 توسط احمد رضا (امیر) ملک حسینی
|

شعر «زندگی» از سهراب سپهری