سر تا پايم را كه خلاصه كنند،مي شوم مشتي خاك...

كه ممكن بود خشتي باشد در ديوار يك خانه...

يا سنگي در دامان يك كوه

يا قدري سنگريزه در انتهاي يك اقيانوس...

وشايد خاكي از گلدان...!

يا حتي غباري بر پنجره....!

اما مرا از ميان برگزيدند براي نهايت..شرافت ...انسانيت...

و پروردگارم كه بزرگوارانه اجازه ام داد به نفس كشيدن...ديدن..

.شنيدن...فهميدن..

و ارزنده ام كردبه واسطه نفسي كه در من دميد...

من منتخب گشته ام براي قرب...براي سعادت...

من مشتي از خاكم كه خدايم اجازه ام داده به انتخاب..به شوريدن...به عشق...

واي بر من اگر قدر ندانم

واي بر من اگر باز هبوط كنم به خاك...!


http://www.nedayekta.blogfa.com/