سنگي ست كه تاب نگاه تو ندارد
اي رفته ز دل،رفته زبر،رفته زخاطر!
برمن منگرتاب توان توندارم
برمن منگر زانكه به جز تلخي اندوه
در خاطرازآن چشم سياه توندارم
اي رفته زدل،راست بگو،بهر چه امشب
باخاطره هاآمده اي بازبه سويم
گرآمده اي ازپي آن دلبردلخواه
من اونيم.اومرده ومن سايه ي اويم!
من او نيم آخردل من سردوسياه است
اودردل سودازده ازعشق؛شررداشت
اودرهمه جا؛باهمه كس؛درهمه احوال
سوداي تورا اي بت بي مهر؛به سرداشت!
برمن منگر؛تاب نگاه تو ندارم
آن كس كه تومي خواهي اش از من به خدا مرد!
او در تن من بودوندانم كه به ناگاه
چي ديد و چه ها كرد وكجا رفت و چرا مرد!
او مرده ودر سينه من،اين دل بي مهر
سنگي ست كه تاب نگاه تو ندارد
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 17:18 توسط احمد رضا (امیر) ملک حسینی
|
شعر «زندگی» از سهراب سپهری